تبليغاتX
عشق و نفرت

عشق و نفرت

عااشقانه

وداع

سلام دوستان خوبم ممنون که تا اینجای کار همراهم بودین اومدم آخرین پست خودمو بزارم برم دیگه مثل بقیه عمرم تنهای تنها باشم  داستان من خیلی سخته شنیدن و باورش برای هر کس منی که برای عشقم همه کاری کردم تا چند روز پیش همه چیز رو سرم خراب شد تا گذشت دیروز تمام حرف و سخن های که زده بود دوروغی  بیش نبوده  نمیخواستم که دیگه سر بزنم اما فقط به خاطر شمایی بود که منو تحمل کردین یادمه کسی میگفت که اگه کسی گفت دوست دارم باور نکن چون اینو بدون که جای دیگه در آغوش کس دیگه ای جا دارد به حرفش فقط لبخند بزن و بگو ممنون نزار بفهمه که فهمیدی دوروغ گفته بگذریم فقط یادتون باشه با دلتون با کسی نباشین با عقلتون سعی کنین باور کنین 

اینم یه جمله زیبا از یکی از دوستانم 


اشکام واسه خودم نیست . واسه دنیایه نامرده.خدا ترکم نکن دیگه.که آخر شدم بازنده.زخم هایی که خوردم.از تنها کسم بود.خدا خودت میدونی.که شک آخرم بود 


ممنون و بای راستی اینجا سایت یکی از دوستان هستش ببینین    www.porseda.ir

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 19:22  توسط سام تنها  | 

دل نبند به کسی که لیاقتتو نداشته باشه

هیچوقت به کسی که دوستش داری
 
دوست داشتنت رو نشون نده نذار بفهمهکه دوستش داری
 
چون اگر بفهمه به نظرش کوچک و خار میآی
 
و ازت زده میشه چون میدونه هرموقع بخواد
 
تورو داشته باشه می تونه به سراغت بیاد
 
و اینطوری تو ارزشه خودت رو از دست میدی
 
هیچوقت بیشتر از یک بار کسی رو نبخش
 
و به راحتی از اشتباهش نگذر
 
چون عادت میکنه هرکاری میخواد باهات بکنه
 
و بیاد بگه ببخشید و این عادتش بشه
 
 
تو یه انسان هستی و ارزشه
 
 
تو بالا هست عشق دوست داشتن چیزه شیرینیه
 
 
اما تو این زمونه دیگه عشق واقعیی وجود نداره
 
پس اول به خودت فکر کن
 
و بعد به عشق و کسی که دوست داری
 
شاید فکر کنی من آدم سنگدلیم اما اینو بدون :
 
تجربه با اینکه سنگین بوده اما اینو به من آموخته
 
هیچوقت این کارو نکردم
 
به حرف خودم و به حرف عقل گوش ندادم
 
اما بهایی سنگینی برای این دادم
 
برای تجربه ای که میگه اول تو و بعد
 
عشق توصیه نمیکنم
 
اینو گوش بدی و به حرف من عمل کنی
 
 اما یادت باشه اگه تو واسه خودت ارزش قائل نباشی
 
 
واسه دیگرانم ارزش نداری
 
پس اگه این کار را بکنی باور کن که دیگه قلبت نمیشکنه
 
و غرورت خورد نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
و اینطوری ارزشت بیشتر میشه پیش اونی که دوستش داری

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 8:37  توسط سام تنها  | 

دیوانه ساده یا عاشق .....!!!!

سلام ، درد دل یک آدم بین این همه آدم ، غصه ای بین این همه غصه ....
دختری (درنا) بود زیبا و بدون عیب اما پدری فاسد داشت ، درنا فکر میکرد به خاطر پدر تنها و بی یار میمونه ، اما پسر خاله درنا( محب ) عاشق این درنابود ، 5 سال دوستی پاک ، پسر خاله لات بود و هدفی نداشت اما به خاطر درنا سربراه شد رفت دانشگاه ، اما یه شب ساعت 1 شب تلفن پسر خاله زنگ زد درنا مشکوک شد و فهمید که پایه یه دختر دیگه وسطه .

با هم قهر کردن ، پسر با یکی دیگه بود و به درنا بی توجه شد .

درنا نه از بابا خوبی دید نه از کسی که بهش امید داشت رفت به شیراز ، خونه یه خاله دیگه در شیراز که درسش هم شیراز بخوانه.

پسر خاله بهش زنگ زد و گفت دیگه نمیخوامت ، درنا زد بیرون از خونه ، تو خیابونهای شیراز سردرگوم راه میرفت که ناگهان زد به سرش و همان شب سوار کلی ماشین شد و با مردهای غریبه میخندید ، شماره میگرفت و پیاده میشد.

فردا به آخرین ماشین که سوار شده بود زنگ زد و گفت دوست بشیم. 2 ماه دوستی با مهدی که فکر سکس بود و آخر مهدی با زور و گول زدن درنا کاره خودش را کرد. درنا از مهدی جدا شد و به داداشه کوچیک مهدی زنگ زد . محمد از داداشش مهدی زمین تا آسمان فرق میکرد و مهربون بود .


محمد 2 ماه درنا را دلداری داد که دخترک از محبت بیش از حد محمد خوشش آمد و عاشق محمد شد. 4 ماه دوستی پاک و عاشقانه.

مهدی دوباره زنگ زد به درنا و گولش زد ، دخترک چون مهدی اولین پسری بود که باهاش درددل کرده بود گول خورد و قرار گذاشت، مهدی با نا مردی تمام ایندفعه با تنها نبود ، با دوستش درنا را بردن به باغ.....


درنا ترسیده بود که مهدی به محمد نگه ، اما گفت و محمد هم از درنا نفرت پیدا کرد و سرد شد. دخترک التماس محمد میکرد اما محمد قبول نمیکرد که دوباره دوست بشه. درنا اینقدر سیریچ بود که اعصابه محمد ریخت به هم و فکرهای بدی زد به سره محمد و با درناتو باغ قرار گذاشت و کاره داداشه نامردش رو سره این دخترک خالی کرد. محمد درنا را در خارج شهر رها کرد و رفت . درنا فکر نمیکرد کسی که اینقدر بهش محبت کرده بود و عاشقش بود این کارو باهاش بکنه.
درنا فردا آن روز زنگ زد به نزدیکترین دوست محمد x و میخواست شکایت محمد بکنه. x میانجه گری این 2تا را کرد و وقتی داستان را فهمید حق به محمد داد. اما درنا تعریف خوبیهای x را از محمد شنیده یود و میخواست با x دوست بشه چون تنها شده بود اما میترسید x خوب نباشه و مثل محمد و مهدی باشه . 2 هفته با هم تلفنی حرف میزدند تا اینکه درنا متوجه شد x بهش پیشنهاد دوستی نداد و هیچ نظری بهش نداره. درنا دلش به دریا زد و به x پیشنهاد داد .

x گفت نه ، من نمیخوام دوست بشم به چند دلیل 1- چهارتا دوست دختر دارم . 2- علاقه ای به تو ندارم . 3- از اول قصدم کمک بود نه چیز دیگه


درنا التماس کرد که دوست بشه و با زور و خواهش قرار ملاقات میزاشت و همدیگه را دیدن و درنا با زیبایی خودش این دوستی سرد را گرم کرد تا اینکه x هم دلش را باخت
درنا گفت برام مهم نیست که با چند تا دختر دیگه رابطه داری فقط من میخوام یه نفر کنارم باشه کسی مثل تو که گفتی دوست دختر داری و مثل پسرهای دیگه دروغ نگفتی، x هم گفت تا وقت ازدواج تنهات نمیزارم تا خودت بگی جدا بشیم.
هردو به راستگویی خودشون میبالیدن و ادعا میکردن که دروغ نمیگن .برای دوستیشون شرایط گذاشتن.

1- دست روی قرآن گذاشتن که به هم دروغ نگن حتی اگه باعث جدایی بشه.


2- به هم خیانت نکنن.

3- از هم سواستفاده هم نکنن.

x بهد از یک ماه درنا را دعوت کرد به خانه درنا قبول نکرد و میترسید که مثل جریان محمد و مهدی به سرش بیاد. اما با خواهش زیاد X قبول کرد.


اولین روز بود که به هم نزدیک شدن ، x دید درنا از ترش میلرزه و رنگش پریده. بوسش کرد و قول داد هیچ وقت کاری خلاف میل درنا باشه انجام نمیده و اولین روزی بود که درنا در آغوش پسر احساس امنیت کرد و از x خوشش آمد. و یک روز در میان میومد خونه x و با خوانواده x هم آشنا شد . تمام لذت دبعد از 2ماه دوستی عاشقانه با رابطه خیلی نزدیک هر دو فهمیدن که خیلی عاشق هم شدن جوری که هر روز به امید هم از خواب بیدار میشدن و آرامش را در بغل هم میدیدن .

x عاشق شد و حرف عشقش را گوش میداد ، درنا کمکم و یواش یواش اون دختر ها رو از x دور کرد و دیگه x ماله خودش شده بود حتی x دیگه با دوست های پسر هم کم میرفت بیرون و هر سرگرمی هم بودن . مثل 2تا جواهر دور ار دست برای هم بودن.
رنا بغل x بود.
تا اینکه درنا آمد و گفت من عاشقتم X اما بهت یه دروغ گفتم من با پسر خالم که باهاش قهر بودم دارم حرف میزنم اما اگه تو بگی ولش میکنم. همان شب زنگ به پسر خاله و رابطه را با پسر خاله قطع کرد.
اما x یه روز اس ام اس پسرخاله را رو گوشی درنا دید و درنا مجبور به اعتراف شد و گفت اصلا با پسرخالش قطع ارتباط نکرده بوده و اون کسی که زنگ زده بود یه نفر دیگه بوده که هماهنگ کرده بود. x رفت سراغ آن نفر که خودش جای پسر خاله درنا جا زده بود و حسابی ادبش کرد و با درنا قهر کرد. اولین دروغ درنا بود در حالی که دست رو قرآن زده بود.

اما x بخشیدش و همه چیز فراموش کرد
X نسبت به درنا بی اعتماد شد اما به روی خودش نمیاورد.


تا اینکه یه شب درنا و دختر خاله اش سوار یه 206 شدن و X از شانس خوب یا بد آنجا بود و دی. با 2 نفر سوار 206 درگیر شد و درنا و دختر خاله اش را به خونه رساند در حالی که هیچ حرفی نمیزد و آرام بود.

رابطه را دوباره با درنا قطع کرد . بعد از 2 روز درنا آمد خونه X و گفت غلط کردم ، معذرت میخوام. دله نازک و مهربون X نتونست گریه عشقش را ببینه . بخشید و همه چیز فراموش کرد.

واقعا اگه پسری دیگه بود چیکار میکرد؟!! این 2بار دروغ و خیانت درنا.

5ماه دوستی درنا و X میگذشت و با این همه دروغ درنا ، X عشقش بیشتر میشد ، حتما الان دارید میگید X خیلی خر بوده یا خیلی دیوونه.
X به درنا مشکوک شد ، رفتار و اخلاق درنا عوض شده بود ، X به درنا گفت هنوز عاشقم هستی ؟ دوسم داری؟ بهم خیانت نمیکنی ؟ جواب درنا مثبت بود و x قانع شد اما باور نکرد.

تا این که یه شب درنا گفت حالم بده ساعت 19 میخوابم اما x شک کرد و رفت دمه خونه درنا ایستاد که ببینه بیرون میره یا نه ، خونه درنا 2تا در داشت یکی تو کوچه و یکی دیگه تو کوچه دیگه . x تا ساعت 12 شب آنجا بود و کسی ندید و رفت خانه و به درنا اطمینان پیدا کرد.

فردا شب درنا گفت باز حالم بده نمیتونم بیام بیرون و ساعت 19 میخوابم.

X دوباره شک کرد این ذفعه ساعت 21 زنگ زد به خاله درنا و خاله اش گفت رفته بیرون. سریع رفت دمه خونه درنا و خدا خدا میکرد که خاله دروغ گفته باشه. تو دلش میگفت درنا دروغ نمیگه ، خیانت نمیکنه ، الان تو خانه خوابه ، درنا پاکترین دختره اما ساعت 1 شب درنا سواره تویوتا کمری با پسر خاله اش آمد خانه . دستش گرفته بود و میخندیدن پشت در خونه قبل از اینکه در بزنن لبهای درنا رو بوس کرد و رفتن خانه . x همه چیز را دید اشک از چشماش سرازیر شد و همانجا نشست تا ساعت 4 صبح تو پارک روبروی خانه درنا گریه میکرد ، داد میزد ، میخندید مثل دیوانه ها و پیاده زد به راه ساعت 6 صبح رسید خانه . X همان شب شکست!!!!!!!
چه تلخ است خیانت ، چه تلخ است عشق دروغ و یک طرفه

چه تلخ است عشق را در آغوش کسی دیدن

چه تلخ است بخشیدن گناهی که میدونی تکرار میشه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

درنا فردا فهمید x زنگ زده بود به خاله اش و فهمید که x میدونه.

آمد خونه X و گریه کردن را شروع کرد در حالی که x آرام نشسته بود و به اعترافهای درنا گوش میداد . x هم نتونست دیگه خودش را کنترل کنه و گریه.

تمام حرفای درنا را به خودش برگردوند ( عاشقتم ، زندگیمی ، تا آخرش باهات هستم ، بهت خیانت نمیکنم ) X گفت این بود عاشقتیت؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

درنا گریه کرد. زاری کرد . التماس کرد . ناله کرد. گفت پسرخاله را دوست داره در حالی که پسر خاله بهش خیانت کرده بود .

درنا به x گفت منو ببخش که بهت خیانت کردم ، ببخش که نا مردی کردم .

X مثل همیشه میبخشمت . 1000 بار دیگه هم بگی ببخش میبخشم. چون عاشقتم ، چون به امید تو زندگی میکنم ، امید وارم خوشبخت بشی از حالا هم منو فراموش کن ، اصلا من نبودم.

X گفت اگه میخوای ببخشمت این کارا برام بکن

1- خوشبخت بشو.

2- شوهرت دوست داشته باش.

3- وقتی ازدواج کردی بهم خبر بده که بدونم خوشبخت شدی.


4-همیشه به خودت بگو من بهت خیانت کردم نه تو ، من ولت کردم نه تو .

5-.....
پر زد و رفت ، من عاشقش نبودم ، نمیخواستمش ، اما وقتی فهمیدم کی هست و دلم میخواتش دیگه دیر بود ، داشت میرفت پیشه یاره جدیدش....
حالا هر روز صبح چشمام به دره که کی زنگ میزنه میاد تو بغلم،

دیگه تو بغل کی آروم بشم ، کی به من آرامش میده،

دیگه کی تو گوشم آروم میگه عاشقتم،
برو که ماله من نبودی ، برو که ماله من نشدی
برو بدون دوست دارم ، برو بدون همیشه هم دوست دارم







میدونی با من چیکار کردی ؟ میدونی میخواستم برات چی کار کنم؟

اما مثل همیشه میبخشمت چون عشقم واقعی بود.

بهت قول داده بودم زبونم لال ، روزی جدایی بخندم و لبات را بوس کنم . این از خندم هههههه........ این از بوسم رو لبات بوسسسسسس.......


دوست دارم درنا
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 23:13  توسط سام تنها  | 

قصه آدم - داستان بسیار زیبا و خواندنی

باد تندی می وزید و ریگ های صحرا به هوا برخاسته بودند.

خسته و افسرده به دنبال مکانی می گشت تا دمی استراحت کند که ناگهان دید تخته سنگی به انتظارش نشسته است. به نزدیکی سنگ که رسید دید برگ هایی از اطراف سنگ سر از خاک بیرون آورده اند. خوب که نگاه کرد دریافت، شبیه آن برگهایی هست که در بهشت؛ وقتی لباسهایش فرو ریخت؛ به بدن خود پوشاند. ناگهان گریه اش گرفت. با انگشتانش روی خاک نوشت: ۱/۱/۱

در دلش نجوایی بود:





خدایا! چقدر دلم برایت تنگ شده است. هنوز دقایقی از آخرین دیدارمان در بهشت نمی گذرد، اما احساس می کنم چقدر از تو دور شده ام. حاضرم به عدم بازگردم اما در کنار تو باشم. من بی تو چه می توانم بکنم؟ آنگاه که در بهشتِ رحمت تو سکنی گزیده بودم از مکر ابلیس در امان نماندم، اکنون چگونه بی حضور تو در این برهوت از وسوسه های او رها شوم؟



خدایا! چقدر دلم برایت تنگ شده است. برای آن همه مهربانی آن هم به من، منی که از مشتی خاک بی مقدار آفریدی و عشق را در هزار توی اعماق قلبم حک کردی. آنگاه من لحظه ای تو را فراموش کردم و بعد …



آه! خدایا! از آن روز حزن انگیز با خود فکر می کنم اگر ابلیس را نیافریده بودی چه می شد؟ یا اگر از او نمی خواستی بر من سجده کند چه رخ می داد؟

آنگاه او کینه تو را و مرا به دل نمی گرفت و فریبم نمی داد.



خدایا! چقدر دلم برایت تنگ شده است. یادت می آید لحظه های آخر گفتی وقتی دلتنگ می شوی از این مرواریدها مدد بگیر برای وصال، که من در این لحظات خوش بیش از همیشه به تو نزدیک می شوم. حال خدای من این مرواریدها که در چشمانم گذاشتی بر گونه هایم می لغزند و بر این خاک نامهربان فرو می آیند آیا می بینی؟


ناگهان صدایی آشنا گفت: می بینم و تنها خریدارش من هستم.

آدم هراسان شد. گفت این صدای کیست؟

خداوند فرمود: منم همان که دلت برایش تنگ شده است.


آدم نمی دانست چه کند؟ خوشحال بود. گفت: خدای من، خدای مهربان من، مرا دریاب در این کویر بی وجودی.

 

خداوند فرمود: اینجا زمین است نه کویر بی وجودی. تو وجود از این جا یافتی. تو اکنون نزد کسی هستی که از میان مخلوقات تنها او انتظارت را می کشد. و آدم یادش افتاد از گفتگوهای آخر دم در بهشت…



آدم گفت: خدایا! من از زمین هیچ نمی دانم.


خداوند فرمود: آن هنگام که لایق مرتبه وجودی شدی تنها زمین بود که سخاوتمندانه همه دارایی اش، مشتی خاک، تحفه فرستاد. او مادر توست و تو اکنون نزد مادر مهربانت کوچ می کنی. او تو را پناه می دهد…

آدم دستپاچه شد. مضطرب و نالان میان صحبت های خدا وارد شد و گفت: اگر به زمین روم چه ضمانتی هست که دوباره پیش تو برگردم؟ از کجا معلوم که دوباره مرا پذیرا شوی؟


خداوند فرمود: تو روح و پر پروازت را نزد من به امانت می گذاری بی آنها نمی توانی نزد من بازگردی مگر اینکه در زمین ساکن شوی و دوباره حجاب روحانی ات را که شیطان از تو گرفت، بازگیری. بی حجاب روحانی روح و پر پرواز به کارت نمی آیند، آن وقت آماده وصال می شوی و من امانتت را تمام و کمال به تو باز می دهم.


خداوند آدم را تا دم در بهشت بدرقه کرد. آدم اما می گریست و خدا او را دلداری می داد.

موقع خداحافظی آدم سر بر در بهشت گذاشت و گفت: آیا دوباره راهم می دهی؟


خداوند فرمود: وصال دوباره تو قصه یک دل است و یک نردبان. قصه بالا رفتن و رسیدن. قصه پله پله تا اوج رسیدن. قصه هزار راه پر پیچ. تنها یک نشانی برای رسیدن است. قصه پیله و پرواز. قصه تنیدن و رها شدن. قصه به درآمدن و قصه پرواز.

من نشانی ام را در دلت حک کرده ام مواظب باش باد بی مهری در دلت نوزد و آن را با خود نبرد. من نردبان محکمی برایت از زمین تا آسمان کشیده ام مواظب باش آنقدر در زمین سیر نکنی که سرت گیج برود و از بلندی و اوج بترسی و از افتادن و از سقوط. من آن بالا، بالای نردبان مراقبت هستم یک پله که بالا بیایی من صد پله به تو نزدیک می شوم تا آنجا که تو مرا می بینی و می خواهی دستت را به من بدهی اما من دلت را می گیرم تا هیچ وقت و هیچ کجا آن را به آنچه بی من است نسپاری.


برو آدم! اما هر شب به آسمان نگاه کن و ببین که من برای روشنایی دلت چلچراغی از نور بهشتی روشن می کنم تا تنها نباشی. برو و انسانیت را با رنج و صبوری آغاز کن… برو زمینی شو تا به بهشت برسی… برو آدم… برو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 16:45  توسط سام تنها  | 

داستان عاشقانه حتمآ بخون

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

 


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد
چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد
.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید
؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 23:35  توسط سام تنها  | 

Tehran2melody

دوستان سلام

دوستان عزیزم حتما به اینجا سر بزنین سایته موزیک ما هستش قول میدم پشیمون نمیشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 20:40  توسط سام تنها  | 

عاشقانه ترين اس ام اس ها براي تو ..

چنديست که بيمار وفايت شده ام
در بستر غم چشم براهت شده ام
اين را تو بدان اگر بميرم روزي
مسئول تويي که من فدايت شده ام

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

يک بوسه ز لبهاي تو در خواب گرفتم
انگار لب از چشمه مهتاب گرفتم
هرگز نتواني تو ز من دور بماني
چون عکس تو در سينه خود قاب گرفتم

««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««

عکس تو رو طاقچه قلب منه
بهترين خاطره عمر منه
دل اگه بخواد بيفته بشکنه
عکستو طوري گذاشتم نشکنه

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

ويرانه نه آن است که جمشيد بنا ساخت
ويرانه نه آن است که فرهاد فرو ريخت
ويرانه دل ماست که با هر نگه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

«««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««

خيلي سخته اون کسي که گفت واسه چشات ميميره
بره و ديگه سراغي از تو و نگات نگيره
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه کمي ترسيده باشي
خيلي سخته بري يک شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

روزي که گذشت هيچ از او ياد مکن
فردا که نيامده است فرياد مکن
بر نامده و گذشته بنياد مکن
حالي خوش باش و عمر بر باد مکن

«««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««

زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است
که اولش پيچ است و آخرش هيچ

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

جان فداي دوست کردن نزد ما دشوار نيست
سوزم از اين غم که ما را فرصت ديدار نيست

««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««

به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد
به دستانت بياموز که هر گل ارزش چيدن ندارد
به قلبت بياموز که هر کس کنج آن جايي ندارد

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

به ياد آشنايان آشنا باش
به پيوندي که بستيم باوفا باش
هميشه ياد تو در خاطرم هست
تو هم هرجا که هستي ياد ما باش

«««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««

زماني که متولد شدم يکي تو گوشم گفت
تا آخر عمر با تو هستم
خنديدم و گفتم
تو کي هستس ؟
گفت
.
.
.
.
.
" غم و تنهايي "

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

چون اين دنيا ندارد اعتباري
اين نامه نوشتم تا بماند يادگاري
اين نيست براي خودنمايي
يادگاري است ز دوره جواني

««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««

زندگي يک سفر است منو تو همسفريم
آخرت مقصد ماست منو تو بي خبريم

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

مينويسم " د ي د ا ر"
تو اگر بي من و دلتنگ مني
يک به يک فاصله ها را بردار
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 20:38  توسط سام تنها  | 

عاشقانه

مگر کور باشد نقاشی

که به ديدن تو چهره تصوير کند

که انگشت به دهان ميماند

که گر اين کار از بشری ساخته بود

نه سنگی بود يارای به دوش کشيدن بار تصوير تو

نه قلمی اين چنين توانا

به نقش زدن

*

بازدم سحر گاهيت بشارت بهاران است

نسيمی (ا)ست که جهان را مينوازد

خوشا خزانی که از آه سرد تو آغاز ميشود

باران به لبخند تو مانند است

شکوهناک ميبارد و

دلگير ميانجامد

و صدايت آنی (ا)ست

که به آزادی و عشق بدل ميکند شعر را

*

آه اگر تاب تحمل ات در من بود...

توان ايستادن به زير نگاهت

توان شنفتن سکوتت

که آرامش بعد از طوفان بدان مانند است.

آه اگر در حضورت فکرم يخ نميزد و

زبانم در التهاب جنبيدن بند نميامد

آه اگر به ديدارت

دست هايم به گرفتن دستهای تو

وا نميماند و

سراسر وجودم درمانده نميشد

از گفتن دوستت دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 20:23  توسط سام تنها  | 

Ali Lohrasebi - Be Man Befahmoon

آهنگ جديد و فوق العاده زيبای علی لهراسبی به نام به من بفهمون

( آهنگ : فواد غفاری / تنظيم : شهاب اكبری , فواد غفاری / ترانه : پويا بياتی )

برای دانلود رو لینک کلیک کن

http://www.tehran2melody.ir/483-Ali-Lohrasebi---Be-Man-Befahmoon

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 23:6  توسط سام تنها  | 

مبارک باشه armin 2afm

چه لاک خوش رنگی چه آرایشی داری

چه دوست پسر خوبی چه آرامشی داری

وقتی2afm ای نی دیگه به تو فکر کنه

روزی۱۰۰ بار زنگ بزنه تو رو چک کنه

راستی شنیدم تو دیگه ا ما خسته شدی

شنیدم به یه کس دیگه ای وابسته شدی

به دوست پسر جدیدت مبارک باشه

اصلا مگه میشه صلیقه ی شما بد باشه

میگن خیلی با هم خوشین خب خدا رو شکر

یکی ام پیدا شد و دل شما رو برد

منم که واسه رسیدن به تو بی امیدم

تا جایی که یادمه هی دنبالت میدویدم

بزار بگم حالا که داری میری راحت بی لیاقت

گفتی تا تهش باهاتم ولی دیدی طاقت

نیاوردی و یکی دیگه رو جایگذین من آوردی و

خیلی راحت تو آبروی منو بردی و

یه روزی فقط دستهای تو بود تو دستم ولی حالا حسابی وا نمی کنم روت اصلا همه رو میپیچوندم و پا شدی رو دستم خدایی تو وجود تو احساسی بود اصلا...؟

دیگه برو فکر منم نباش و راحت

با هر کی هستی باش منم حواشو دارم

هر کی که باتوئه یا یه جورایی آشناس باتو

با اینکه بد بودی ولی باز شانس باتوست

چون نداریم هنوزم حرمت نون و نمک

با اینکه همه حرفهای تو دروغ بود و کلک

ما که از همه خوردیم خب میگیم تو هم روش

می تونی این موزیک و بدی با صدای بلند گوش

میدونی امثال تو دورو برم پرن، کوش؟

اون که باب میله منه و من بی تابشم

اونکه به چشم نیاد بزرگترین ایرادشم

حتی به بدترین شکل بزنن زیرابشم

بازم دونسته با دوروغاش سیرابشم

اونکه به یادش من زیر بارون پیاده شم

قدم میزنم اما نیس عین خیالشم

من تو فکرش و اون بی استذس میخوابه شب

یه روزی فقط دستهای تو بود تو دستم ولی حالا حسابی وا نمی کنم روت اصلا همه رو میپیچوندم و پا شدی رو دستم خدایی تو وجود تو احساسی بود اصلا...؟

شاید طبق معمول با یه شیشه مارتینی مستی

یا با دوست پسرت داری توی پارتی می رقصی

یا شایدم اونو مثل من آزارش میدی

یا خیلی ولو روی تخت ماساژش میدی

مثله من حرست میده که دیونه بشی؟

سرش داد بزنی بگی تو خونه بشین؟

بگی جایی نرو دور همه رو خط بکش

ولی خودت جلو آیینه بکشی خط چشم

که به قرارت برسی و تو با اون باشی

میگن شیفتش شدی طابع قانوناشی

آخه مگه یه آدم تا این حد میشه بی رحم

نبودیببینی تو نبودت چی کشیدم

آواره کوچه خیابونا شدم عین بی خونه ها درست عین دیوونه ها

با خودم حرف میزدم میگفتم بر میگرده میاد می مونه پیشم

فکر می کردم میدونی نباشه دیوونه میشم

یه روزی فقط دستهای تو بود تو دستم ولی حالا حسابی وا نمی کنم روت اصلا همه رو میپیچوندم و پا شدی رو دستم خدایی تو وجود تو احساسی بود اصلا...؟

Tehran2melody

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 0:58  توسط سام تنها  | 

دوستان عزیز بیاین پیشم

Tehran2melody

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 10:30  توسط سام تنها  | 

زنجیر عشق داستان عاشقانه ی زیبا

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم
.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست
.
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟
"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام
.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم
.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی
.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه
!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست

بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود
.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید
.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،

درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود
.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود
.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید
.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم
.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی
.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه
!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 19:14  توسط سام تنها  | 

داستان عاشقانه پند آموز

 

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 19:12  توسط سام تنها  | 

اس ام اس های زیبا مخصوص ولادت حضرت علی (ع) (سری اول)


 

تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سکوت، مهربانی

و… بسیار سخت است … پدرم روزت مبارک . . .

.

.

.

 

ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان ، ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان

ای نام زیبایت همیشه اعتبارم، خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم . . .

.

.

.

 

پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون / با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون

هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها / هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا . . .

.

.

.

 

سلام بابا جون . امروز که داشتم به تقویم نگاه میکردم متوجه یه چیز عجیب تو اون شدم ،

نوشته بود : چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۷ ، ۱۳ رجب ۱۴۲۹ ، ۱۳ ژوئن ۲۰۰۸ مصادف با تولد امام

اول شیعیان ، حضرت علی (ع) و روز پدر . خواستم ازتون بپرسم واقعاً حقیقت داره یا نه !!؟

.

.

.


پدرم : منی که پدر شده ام می دانم چه رنجهایی برای من کشیدی. من می دانم که با چه

سختی هایی نیازهای من را بر طرف کردی ، پدرم قسم به تمام روزهای سرد و گرم که

برایم زحمت کشیدی دوستت دارم و خیالت برایم تکیه گاه است ، روزت مبارک  . . .

.

.

.


علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد و همگان را با انسانی آشنا کرد

که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت روز پدر مبارک  . . .

.

.

.


روز پدر رو به بابای خوب دست و دلبازم تبریک میگم

(هم اکنون نیازمند یاری سبز شما می باشیم!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 21:49  توسط سام تنها  | 

داستان زیبای عشق واقعی

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ....

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.


در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.


در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.


روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.


دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.


دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.


زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.



ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.


زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟


پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.


چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.


مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟


پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:38  توسط سام تنها  | 

نامه نوزادی قبل از تولد به خدا

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟”

خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم.”


خداوند او را نوازش کرد و گفت: “ فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 23:38  توسط سام تنها  | 

داستان بسیار عشقولانه

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود كه چمدان مي بست.
هي هفته ها را تا مي كرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي كرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي كرد و به چمدانش اضافه ميكرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يكشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را كه ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود كه خدا تماشايش مي كرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فكر نمي كني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بكني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است.
.
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر كه عاشقي كنم، باز هم كم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبكي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه كه من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به كسي محتاج است.
به كسي كه همراهي اش كند.
به كسي كه پا به پايش بيايد.
به كسي كه اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه كسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ كس" معشوق تو، در سفري كه نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش كرد
عاشق راه افتاد و سبك بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه كه خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ كس را نداشت. جز خدا كه هميشه با او بود ...

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:56  توسط سام تنها  | 

دیدی عشقی...

ديدي                                عشقي

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @ @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:54  توسط سام تنها  | 

فرشته‌ی بیكار

شبی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته تو كارگاه فرشته‌ها.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیکها از زمین می‌رسند باز می‌کنند و آنها را داخل جعبه می‌گذارند.

مرد از فرشته‌ها پرسید: شما چه کار می‌کنید؟

فرشته‌ی در حالی که نامه‌ای را باز می‌کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را تحویل می‌گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که چیزهایی را داخل جعبه‌ها و پاكتها می‌گذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شما چه کار می‌کنید؟

فرشته‌ای با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمتهای خداوند را كه جواب نامه‌های بندگان است، برایشان به زمین می‌فرستیم.

مرد دوباره کمی جلوتر رفت اما آنجا دستگاه‌ها همه خاموش بودند و فرشته‌ها بیکار و دمغ نشسته بودند. با تعجب از فرشته‌ها پرسید شما چرا بیکارید؟

فرشته‌ای جواب داد: اینجا بخش دریافت تأییدیه است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده و جواب نامه‌هایشان را گرفته‌اند باید جواب بفرستند و دریافتش را تأیید كنند اما فقط عده‌ی بسیار کمی جواب می‌دهند.

مرد پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند «خدایا شکر».

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 20:4  توسط سام تنها  | 

@@@لـــــیــــلــــی@@@

خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد،از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد.اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد،ليلي بايد عاشق خدا باشد زيرا خداوند در آن دميده است و هر که خدا در آن بدمد عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي!!!! ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد،سرخ سرخ، گلها انار شدند،داغ داغ.هر اناري هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند. انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش. شيطان كه طاقت ديدن عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است.شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك كردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي باز هم ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود. خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن !
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟
چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 20:3  توسط سام تنها  | 

###داستان عاشقانه###

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 20:1  توسط سام تنها  | 

متن های قشنگ و عاشقانه

WWW.98-IRAN.COM

یك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد


براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس


تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم


امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم


هرگز نديدم بر لبی لبخند زيباى تورا" "هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تورا"


با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،مهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام رز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود


اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد


صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته


شب را دوست دارام بخاطر سكوتش سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش


گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم


کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست! صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز! نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم..... کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاريست


وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.................. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقيم مي گن گناه


سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده


ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود


فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد


هميشه سعی کن با کسی دوست شوی که دلش بزرگ باشد.چون خودت را برای ورود به قلبش کوچک نکنی.


من به دنبال کسی ميگردم که غمش را با من تقسيم کند من دلم را با او و پس از آن هر دو با هم به تماشای بهار برويم.


دلم غمگين نگام ابري چشام بارون صدام ابري طلوع عشق من بي رنگ غروب گريه هام ابري منو دلتنگيه گريه به روي شونه هاي تو مي شم بارون دلتنگي مي بارم ازچشاي تو نمي خوام بي تودنيارو باگل ها وباگلدون هاش نمي خوام بي توفردارو باتابستون هازمستون هاش


اگه يه روز نشه که ديگه با تو باشم
برات می نويسم خدا نخواست ما با هم باشيم
ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه


قد ۱۰۰ تا قابلمه با هرچی لب تو عالمه می بوسمت قبل همه. به شرطی که بهم بگی دوست دارم يه عالمه. حالا دوسم داری يه عالمه؟


برو زير بارون دست تو باز کن .به تعداد قطرههاي باروني که گرفتي دوستم داري و به تعداد قطرههايي که نگرفتي دوست دارم


انگار ولگرد شده بودم به جستجوي نشاني ات به تمام جهان سر زدم اما نبودي به دور رفتم حتي به سرزمين خوشبختي در افسانه هاي پدربزرگ كه حقيقت نداشت هيچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودي


نظر دبيران در مورد عشق: دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود


هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم


براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش


 

فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:6  توسط سام تنها  | 

یک خط در میان ! نامه جالب عاشقانه (حتما بخوانید !)

سايت طراحي و گرافيك كومش

WWW.98-IRAN.COM

http://dokhtaraneh.asemanian.com/wp-content/uploads/2008/08/letter.jpg

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم.
.
.
.
.
دوستان خوب
اگه می خواهید بدانید که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخونید

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 23:18  توسط سام تنها  | 

داستان عاشقانه بسیار زیبا و گریه آور ” ارزش عشق ”

http://i66.photobucket.com/albums/h268/mysticalmoon_2006/Miscellaneous/Love/love8.jpg

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

“ دلداده اش را “  با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 23:9  توسط سام تنها  | 

شعرو متن عاشقانه زيبا براي او كه بي رحمانه رفت

WWW.98-IRAN.COM

 

شعر و متن عاشقانه


برايت خاطراتي بر روي اين دفتر سفيد نوشتم

كه هيچكسي نخواهد توانست چنين خاطرات شيريني را

براي بار دوم برايت باز گويد.

چرا مرا شكستي ؟چرا؟

اشعاري برايت سرودم

كه هيچ مجنوني نتوانست مهرباني و مظلوميت چهره ات را توصيف كند

چرا تنهايم گذاشتي ؟چرا؟

چهره پاك و معصومت را هزار بار بر روي ورق هاي باقي مانده وجودم نگاشتم

چرا اين چنين كردي با من ؟چرا؟

زيباترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوشبو ترين گلهاي سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد/؟چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم به كجا دارم مي روم؟

   

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 

 


وقتي كه عاشقم شدي پاييز بود و خنك بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادك بود
تنگ بلوري دلت درست مثل دل من
كلي لبش پريده بود همش پره ترك بود
وقتي كه عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي
توقعت فقط يه كم نوازش و كمك بود
چه روزا كه با هم ديگه مسابقه مي ذاشتيم
كه رو گل كدوممون قايق شاپرك بود ؟
تقويم كه از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد
راستش دلم خونه ي ترديد و هراس و شك بود
ديگه نه از تو خبري بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدك بود
يادم مياد روزي رو كه هوا گرفته بود و
اشكاي سرخ آسمون آروم و نم نمك بود
تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي
عاشقيمون يه بازي شايد ،‌ يه الك دولك بود
نه باورم نمي شه كه تو اينو گفته باشي
كسي كه تا ديروز برام تو كل دنيا تك بود
قصه ي با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت
كسي كه رو زخماي قلب من مثل نمك بود................

نمي بخشمت............................

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

 

اميدوارم تا وقتي من تنهام توأم تنها بموني... اميدوارم هر زجري من كشيدمو مي كشم توأم بكشي...

چون بايد امثال تو ياد بگيرن دوست داشتن يعني چي؟

      * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

 


ميخواهي بروي؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتي نيست

شبهاي بي قراري را هيچ وقت پاياني نخواهد بود

برو...

براي چه ايستاده ايي؟

به جان سپردن كدامين احساس لبخند ميزني؟

برو..

ترديد نكن

نفس هاي آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نميرد ..بي شك ما بقي روزهاي بودنش را بر روي صندلي چرخدار بي تفاوتي خواهد نشست

برو...

يك احساس فلج تهديدي براي رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافري در راه انتظارت را ميكشد

طفلك چه ميداند كه روحش سلاخي خواهد شد

برو...

فقط برو.....

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 13:3  توسط سام تنها  | 

سرنوشت حقیقت...

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...

             

  

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:27  توسط سام تنها  | 

آموختن

WWW.98-IRAN.COM

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

 

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

WWW.98-IRAN.COM


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:25  توسط سام تنها  | 

جمله عاشقانه

WWW.98-IRAN.COM

عشق یعنی كوچك كردن دنیا به اندازه یك نفر یا بزرگ كردن یك نفر به اندازه دنیا!


عشق یعنی دستهایم ماله توست/ چشمهای خسته ام دنبال توست/ عشق یعنی ما گرفتار همیم / دوستدار هم طرفدار همیم/ هرچه میخواهد دلش آن می كند میكشد مارا و كتمان میكند/ عشق غیر از تاولی پر درد نیست/ هركس این تاول ندارد مرد نیست/ آمدم تا عشق را معنا كنم/ بلكه جای خویش را پیدا كنم/ آمدم دیدم كه جای لاف نیست/ عشق غیر از عین و شین و قاف نیست/

شیشه ای می شكند... یك نفر می پرسد...چرا شیشه شكست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشی مثل یك كودك شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شیشه ی مغرور شكست، عابری خنده كنان می آمد... تكه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ كس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست اما، هیچ كس هیچ نگفت و نپرسید چرا

زندگی شاید همین باشد یك فریب ساده و كوچك آن هم از دست كسی كه تو دنیا را جز با او وجز برای او نمی خواهی

تو كه بالا بلند و نازنینی/ تو كه شیرین لب و عشق آفرینی/ كنارم لحظه ای بنشین چه حاصل/ كه فردا بر سر خاكم نشینی

زندگی سه چیز است: اشكی كه خشك میشود! لبخندی كه محو میشود!یادی كه میماند و فراموش نمیشود

دوستی با هر كه كردم خشم مادر زاد شد،آشیان هر جا گزیدم خانه ی صیاد شد ، دوستی با هر كه كردم مظهر نیرنگ شد ،ظاهرش زیبا ولی در باطنش صد رنگ شد

عاشقت خواهم ماند..............بی آنكه بدانی. دوستت خواهم داشت ................بی آنكه بگویم . درد دل خواهم گفت............بی هیچ كلامی . گوش خواهم داد ....................بی هیچ سخنی . در آغوشت خواهم گریست.......بی آنكه حس كنی . در تو ذوب خواهم شد ...........بی هیچ حرارتی . این گونه شاید احساسم نمیرد

آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بیاندیش ستاره ی خود را در آسمان زندگیت پیدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را برای تو آفرید راه رسیدن به آن را نیز نشانت خواهد داد.

اگر كلمه دوستت دارم قیام علیه بند های من و توست ، اگر كلمه دوستت دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم راضی كننده و تسكین دهنده قلبهاست ، اگر كلمه دوستت دارم پایان دهنده جدایی هاست ، اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم كلید زندان من و توست ، پس با تمام وجود فریاد می زنم دوستت دارم.

سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه میاد یواش یواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال كنم تا آخرش مال منی..؟ خیال كنم دل منو با رفتنت نمی شكنی

دلخسته از امروز و فردای بهارم چیزی شبیه باد و باران كوله بارم باران نمی بارد ولی امشب به جای یك آسمان بی تو نشستن گریه دارم در دفتر بی سرنوشتیهای دنیا من چكنویس برگهای روزگارم شیرین تویی. فرهاد باشم یا نباشم یك بیستون سرد و خالی درد دارم

شكایت عشق ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر گلویم از صدای های هایت جان سپرد آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت كه از چشمان جادویت خدایت جان سپرد آخر نمی دانی و می دانم كه می دانم نمی دانی كه دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است بخوان شعرم كه شعرم در هوایت جان سپرد آخر ... فریاد

چقدر عجیبه كه تا مریض نشی كسی برات گل نمی یاره تا گریه نكنی كسی نوازشت نمی كنه تا فریاد نكشی كسی به طرفت بر نمی گرده تا قصد رفتن نكنی كسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری كسی تورو نمی بخشه

به جرم اینكه خیلی ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم / اگر چه حكم چشمانت ابد بود/ برای مرگ هم آماده بودم

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند# همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند# دیو هستند ولی مثل پری می پوشند# گرگ هایی كه لباس پدری می پوشند# آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند# عشق ها را همه با دور كمر می سنجند# خوب طبیعیست كه یكروزه به پایان برسد# عشق هایی كه سر پیچ خیابان برسد....

WWW.98-IRAN.COM

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:18  توسط سام تنها  | 

خبر

سلام به دوستان عزیزم سایت رسانه موسیقی اران منتظر قدم ها و نگاهتان میباشد

WWW.98-IRAN.COM

@@هر چه زود تر عضو شید@@

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:13  توسط سام تنها  | 

×××وقت رفتن×××

وقت رفتن نیمخوام ببینمت

مییدونم ببینمت کم میارم

اگه یک لحظه فقط نگام کنی

دلمو پشت سرم جا میذارم

اگه خونسرده نگام به دل نگیر

دل تو یه روز ازم خسته میشه

اگه اسمم و فقط صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته میشه

اینجوری دلم برات تنگ نمیشه

میدونم هر جای دنیا که باشم

تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه

اگه خونسرده نگام به دل نگیر

دل تو یه روز ازم خسته میشه

اگه اسمم و فقط صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته میشه

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 21:0  توسط سام تنها  |